اول از همه سال نو مبارک به همه اونایی که بهار را دوست دارند و بهاریند.من بعد از یه مدت چند هفته ایی که درد در ستون فقراتم جا خوش کرده اولین پست سال ۸۶ را بعد از دیدن فیلم لاک پشتها پرواز می کنند (بهمن قبادی) می نویسم.بهمن قبادی را با فیلم زمانی برای مستی اسبها شناختم اگرچه آن فیلم را دوست دارم اما امروز که لاک پشتهایش را دیدم متوجه کارگردانی بسیار فهیم تراز فیلمهای قبلی اش شدم.قبادی تعییر کرده آنهم نه یک پله بلکه چند طبقه بالاتر آمده.لاک پشتها پرواز نمی کنند  مستندی ضد جنگ و بسیار تلخ و غمبار بود..آگرچه اینروزها حال خوشی ندارم و درد امانم نمی دهد و حتی آمدن بهار هم تاثیری نداشت اما لذت رنجی که از مستند قبادی بردم فراتر از درد ستون فقراتم بود.لاک پشتهای فبادی رنج مردمی که ۳۷ سال زیر سلطه دیکتاتوری صدام بودند را به خوبی به تصویر کشانده او نه تنها در خلق قصه اش موفق بود بلکه شعار واقعی ضد جنگ را در عالم کودکان و نوجوانانی که درونشان عشق موج می زد،فریاد کشیده بود.قبادی برای اولین بار در تلویزیون آنهم دربرنامه سینما ۴  با پخش فیلمش دعوت شده بود.سالها پیش بعد از فیلم زمانی برای مستی اسبها قبادی را در دفتر کارش حوالی میرداماد دیدم.جند ساعتی را از سینما  و مستند گفتگو کردیم.آنروزها او تازه در حال شناخته شدن بود و برای من جالب بود مردی که لحجه ی کردیش را نمی توانست تغییر بدهد،با موبایل و تلفن ثابت به چند زبان دنیا با کشورهای دیگر حرف می زد. او کوچه پس کوچه های پاریس، کانادا و... را بلد بود، قبادی که هنگام شروع فیلم سازی اش حتی تلویزیون نداشت . اون روز خیلی با هم گپ زدیم و البته قولهایی به من داد که هیچ کدام عملی نشد،اما امروز که او را  و فیلم او را دیدم آنهم از جعبه جادویی که او ۱۵سال پیش نداشت ،دیگر نشانه هایی از کارگردان قبلی نبود،او به طبقه های فوقانی رسیده و فیلمی ساخته که حضورش  هنگان دیدن فیلم او احساس نمی شود بلکه تصویری رنج آلود از خود زندگی و جنگی نفرین شده است.