بوي بد زندگي
هوا بوي بد مي دهد
بوي فراموشي
دسيسه
دوروئي
نفاق
رنج
غم
بيگناهي
مرگ
اين هوا بر روي باد درد سو سو مي كند
هوا بوي بد مي دهد
بوي فراموشي
دسيسه
دوروئي
نفاق
رنج
غم
بيگناهي
مرگ
اين هوا بر روي باد درد سو سو مي كند

شايد شکيبايي هم حالا مثل آن صحنه غمبار هامون که عکسش روي حجلهاي بود و خواب ميديد که در سردابهاي قرون وسطايي تلو تلو ميخورد، يک جايي باشد بين زمين و آسمان ...و خواب ميبيند که مرده است و خواب ميبينيم که مرده است.صبح يكشنبه دوستداران خسرو شکيبايي با او در ازدحام نه در خلوت وداع کردند. وداع با او که يک آدم مخصوص به خود بود، وداع با او که خاطرههاي بسياري را ساخت و ... صبح يكشنبه خيابان حافظ تنها شنونده صداي پاي کساني بود که ميدويدند تا از قافله عقب نمانند. زنگها به صدا درآمده بود و او بيخبر از همه جلو جلو ميرفت و صبر نميکرد... بايد ميدويدي تا به او برسي و براي همين بود که سنگفرش خيابان حافظ صبح يکشنبه 30 تير تنها شنونده صداي پاي کساني بود که ميدويدند تا به خسرو برسند که همه را گذاشته و رفته بود.
خسرو شكيبايي بازيگر خاطرههاي هامون ظهر يكشنبه در رديف 144 شماره 24 قطعه هنرمندان بهشت زهرا (س) براي هميشه آرام گرفت.
خسرو شکیبایی صبح امروز در سن ۶۴ سالگی به علت نارسایی قلبی در منزل خود در گذشت.آخرین بار او را در جشن انجمن منتقدان سینمای ایران دیدم.خمیده بود و دلشاد..شكيبايي جايزه يكي از برترين بازيگران سي سال سينماي پس از انقلاب را گرفت و صحنه را ترك كرد.
بدرود هامون
همیشه سهراب تا ابد
طعم صدای تو می دهد
صدای پای آب
سالها پیش آرزویم از کودکی و تمام سعی و تلاش و پشتکارم توسط انسانی دوست داشتنی،مهربان،اندیشمند،منتقدو نویسنده سینمایی،طهماسب صلح جو به شکل حرفه ایی تحقق پیدا کرد.سال ۷۱ بود و آشنایی خاله ام "معصومه انوری "با صلح جو باعث آشنایی من با منتقدی دوست داشتنی شد.دوستی که راه مستقیم آرزویم را به خیابان اصلی کشاند و تمام محبتش را در تمامی این سالهای پشت سر ،بی دریغ نثارم کرد.دوشنبه شب تالار وحدت میزبان جشن انجمن منتقدان و نویسندگان سینمای ایران بود.همه بودند و همه دست پر می رفتند.اما در میان اهالی سینما از طهماسب صلح جو به خاطر حضور تاثیرگذارش بر سینمای ایران تقدیر شد.او که این روزها داغدار است،هنگام گرفتن جایزه خود بر روی سن گفت: اگر به اندازه یک پرکاه در پیشرفت سینمای ایران نقش داشته باشم،کلاهم را به آسمان هفتم می اندازم!
تبریک به انجمن منتقدان به خاطر این تقدیر و تبریک فراوان به دوست خوب سینمایی ام...و سپس صدای پر طنین شوالیه آواز ایران شهرام ناظری که جشن آن شب را خاطره انگیز کرد.
ديگران خانه دارند،ديگران ماشين دارند،ديگران خوشبختند،ديگران زيبايند،ديگران خوش شانسند،ديگران پول دارند،ديگران خوشحالند،ديگران خوش لباسند،ديگران خندانند،ديگران جذابند،ديگران كار خوب دارند،ديگران موفقند،ديگران سفر مي روند،ديگران اقبال دارند،ديگران همسر خوبي دارند،ديگران چهره خوبي دارند...ديگران،ديگران...هميشه اين ديگران هستند كه همه چيز دارند و دنيا بر وفق مرادشان مي باشد،غافل از اينكه ما جزئي از ديگراني هستيم كه خودمان را نمي بينيم،ما نيز ديگران ،ديگرانيم ديگر؟اين توهم ديگران مثل باد بر روزگار مي پيچد،توهمي كه نه تنها تو خاليست ،بلكه كافيست ، خودمان را به چشم ديگران ببينيم...
زندگي آنوقت، دو قدم مانده به يك خوشبختي ست ، زندگي آنوقت از پي يك فرمول جهاني تبعيت مي كند:ديگران هميشه خوشبختند...
این روزها مرگ و زندگی ثانیه به ثانیه بودنم را مچاله می کند.چند شبی است که موقع دیدن فوتبال این جمله مدام از ذهنم عبور می کند "زندگی مثل فوتباله"...هیچ چیز قابل پیش بینی نیست!!!!شادیها و تلخی هایش ...بودن یا نبودن...رفتن یا ماندن...هیچ چیز قابل پیش بینی نیست.این روزها لحظات مثل پتک بر من می تازند و هیچ توان من نیست !
هیچ توان من نیست برای شادی به وجودی که همیشه
به من شادی ،امید ؛گذشت،ایثار،مهربانی،صبوری،جسارت می دهد.چهره تکیده اش ، صدای ناله اش واشکهای بی محابایش همچون آواری از دوردستها بر من سخت می تازند،چگونه می توان رنج را از خاطرات حک شده بر تکه تکه ی وجودش پاک کرد وبر آن رنگ شادی پاشید؟؟؟
ترا چه بنامم که همیشه از تو آموختم و اینک سر در گریبانم؟
ترا که امید و بها نه ی بودنم هستی؟
ترا که همیشه در فراق واقعیت شکوفه ی ایثار می بخشی ؟
ترا که همیشه خوب بودی و هستی؟
توان طاقتم نیست
توان طاقتم نیست که غم این روزهایت اینگونه بر ذهن گیج زمان هی کش می آید
توان طاقتم نیست که این گونه ترا تنها ببینم
توان طا قتم نیست