عاشق نیستم
دیگر عاشق نمی شوم
دیگر این ابر غریب دلم را گردو غبار نمی دهم
مرگم،خود خود مرگ
مرا مدتها پیش به قبرستان بردند
مدتها پیش بر فرق دلبستگیهایم قمه کشیدند
مدتها پیش سینه ام را از هر چه درد بود تخم کاشتند
مرا مدتها پیش به قبرستان بردند
بیهوده سر قبرمن نیایید،بیدار نمی شوم
از بس که مرده ام،تمام طول عمرم
بیهوده نگویید یادش بخیر
هیچکس،هیچکس یاد مرگ را به خیر نمی گوید
بیهوده نگویید،خدا بیامرزدش
خدا مرا آمرزیده آفرید
بیهوده هی آفتاب ،آفتاب را به من نگویید
آفتاب از آن شماست که زنده اید و آفتاب را دیده اید
آفتاب از آن شماست،چراکه زندگی از آن شماست
مرا مدتها پیش به قبرستان برده اند
دیگر عاشق نمی شوم....
"۱۳۷۹"
