عاشق نیستم

عاشق نیستم

دیگر عاشق نمی شوم

دیگر این ابر غریب دلم را گردو غبار نمی دهم

مرگم،خود خود مرگ

مرا مدتها پیش به قبرستان بردند

مدتها پیش بر فرق دلبستگیهایم قمه کشیدند

مدتها پیش سینه ام را از هر چه درد بود تخم کاشتند

مرا مدتها پیش به قبرستان بردند

بیهوده سر قبرمن نیایید،بیدار نمی شوم

از بس که مرده ام،تمام طول عمرم

بیهوده نگویید یادش بخیر

هیچکس،هیچکس یاد مرگ را به خیر نمی گوید

بیهوده نگویید،خدا بیامرزدش

خدا مرا آمرزیده آفرید

بیهوده هی آفتاب ،آفتاب را به من نگویید

آفتاب از آن شماست که زنده اید و آفتاب را دیده اید

آفتاب از آن شماست،چراکه زندگی از آن شماست

مرا مدتها پیش به قبرستان برده اند

دیگر عاشق نمی شوم....

"۱۳۷۹"

زمستان در آخرین شب تابستان

 

 

دیشب آخرین کنسرت شهرام ناظری در زمین تنیس مجموعه انقلاب اجرا شد.صدای او مثل همیشه با همان فراز و فرودهایش بی نظیر بود اما اینکه برگزاری کنسرت در چنین مکانی اصلا در شان موسیقی سنتی نیست کاملا مشهود بود.البته دیگر سالنهای موجود در سطح شهر نیز برای برگزاری برنامه های فرهنگی مناسب نیستند. به غیر از تالار وحدت .ظرفیت پایین سالن ها،کیفیت امکانات موجود و در کل نبود سالن مناسب در برگزاری کنسرتهای موسیقی باعث ایجاد نوعی آشفتگی در اجرای برنامه ها می شود. با وجود اینکه دوبار کنسرت ناظری لغو شده بود اما بالاخره با تمام شرایط بد مکانی ،صوت و ...برگزار شد. انگار مسولان علاقه ای به فرهنگ موسیقی ندارند که با برگزاری چنین کنسرت دلنشینی برای علاقه مندان شهرام ناظری نه تدبیری برای سالن و صدا می کنند و نه قوانین  ابتدایی وبدیهی را رعایت .اما سرمای دیشب همه را در زمین تنیس اذییت می کرد...و شهرام ناظری با انتخاب شعرهای و تنوع آهنگها نمی گذاشت که کسی از روی صندلی بلند شود و استقبال آنقدر عالی بود که هر ترانه ای  را  که مردم در انتها درخواست کردند اجرا کرد...اجرای زمستان است در شرایط کنونی هم به لحاظ زمانی و هم به لحاظ ... ...همه را به وجد درآورده بود...صدای او همچنان در ذهنم بال بال می زند ...اندک اندک جمع مستان می رسند...

 

باور

باورندارم

باور یادهایی که در نبود دیدارهایمان کرده ای

باور ندارم

هیچکدام از حرفهای نگفته ات را

با منی که در باورت

هیچگاه نبوده ام.....

"۱۳۷۷"

باران

آسمان می بارد ـ من نه

آسمان می گرید  ـ من نمی دانم

آسمان حرف می زند ـ من فریادم

آسمان خمیازه ای به پهنای ابرهایی دارد

که من تمامشان را گریسته ام

 

 با تبریک فراوان به  همه دوستان اهل شعر به بهانه روز شعر و ادب فارسی

بهانه

قبلا در وبلاگ قبلی ام که فیلتر شد، تصمیم نداشتم که از شعر های خودم چیزی بنویسم،تا کتابم چاپ بشود.اما حلا مهم نیست که شعرهایم را در وبلاگم بنویسم،و حتی اگر بنا به دلایلی که همه می دانید این شعرها قبل از چاپ از وبلاگم برداشته شوند ،باز هم مهم نیست...بارها تصمیم به چاپ این دفتر کردم ،حتی تا مراحلی هم پیش رفت اما میسر نشد،اما فکر می کنم پدیده وبلاگ دردسترس تر از مراحل چاپ کتاب است،از این به بعد سعی می کنم کم کم آنها را در وبلاگم بنویسم و ممنون می شوم از کسانی که به باران سر می زنند و نظراتشان را می نویسند...

صورت کج

وقتی عطسه هایت را قورت می دهی

صورتت کج می شود

زبانت آرام تلخ

و چشمهایت پر می شود از اشک

و این همان احساسی است که وقتی پول نداری

گیج می خوری که چکنم؟

به بن بست تکیه می دهی

و از خدا می خواهی که تمام عطسه هایت را بیرون بریزد

تا دوباره صورتت هیچ وقت

کج نشود......

"سال ۱۳۸۲"تهران

سیاهی

بیرحمی های دنیا چقدر سخت می گیرند...سیاهی هی موج می زند و زمین هیچ باکش نیست...در میان بود و نبود اینهمه انتظار به بن بست نشسته سقف تحمل روزگار به کجا چسبیده؟

در زمینی که مرا بیهوده به آن بسته اند،بودن را چه بنامم ؟؟

متحیرم،متحیر تر از کالترین خرمالوی جهان ...

بن بست

دیوار قد می کنی به قد آسمان

تعظیم می کنم به همان بلندی کران

دست نیاز می کنم

چشم فراق می کنم به اشک

آنقدر می زنم به در

تا تو باز کنی

دری به قد آسمان.......

وبلاگ

از اینکه تو این روزگار بی درو پیکر  پدیده ای مثل وبلاگ وجود داره جای بسی خشنودی است،اما واقعا ما وبلاگ نویسها باید قدرش و بدونیم و یجوری نباشه که  با پرداختن به چیزهای پیش پا افتاده این عنوان گرانقدر " پدیده" را کمرنگ یا به روزنگار روی میز تحریرمان تبدیلش کنیم،این چیزهایی که می نویسم را  اول باید آویز گوش خودم کنم،چند روز پیش دوستی نکته خوبی در مورد وبلاگ به من گفت و شاید حرفهای او باعث شد که ۲،۳ روزی ننویسم و برای نوشتن دوباره ام بیشتر فکر کنم،او نظرش این بود که داشتن یک موضوع اصلی برای روند و ادامه وبلاگ تاثیرگذار و مفید است،بله البته همینطور است،اما در خواب و بیدار زندگی آنهم در شهر   پر هیاهو وبی ادعای ما آنقدر اتفاقات عجیب و غریب رخ می دهد و پر است از مسائل قابل پرداخت که گاهی  موضوع اصلی از دست آدم در میرود،اما متاسفانه وقتی یکم در وبلاگها جستجو می کنیم ۵۰ درصدشان یا شعرهای دیگران را گذاشته اند یا به عنوان روزنگار ازش استفاده می کنند،این نوع نوشتن ها خوبه اما نه اینکه همیشگی باشه و از شعر یا مطالب شاعران،عکس  و....فقط مورد استفاده قرار بگیره...به قول آن دوست داشتن موضوع اصلی در بتن وبلاگ خیلی تاثیرگذاره و به نظر من حیف است که با این پدیده اینگونه رفتار شود،یا بعضیها که خوردحساب با دیگری دارند از این طریق حرفشون را بزنند ، وبلاگ در راستای خیلی مسائل می تونه تاثیرگذار باشه ؟ ایجاد سئوال کردن،عنوان نظرهایی متفاوت در موضوعی ثابت و.... اما کمتر می توان در وبلاگها به این موارد رسید ،بنده که از این به بعد سعی می کنم مواردی که به زیبایی این" پدیده" ، خللی وارد میکند را کمتر داشته باشم،اما این ایراد تنها به این پدیده نیست ،گویا خیلی از مفهومها در حال انقراض است،گاهی می ترسم ،از سرعت دیجیتال، که معلوم نیست بعد از این حتی از مفهوم سرعتی خودش هم پیشی بگیرد و زمان ،هی زمان را درون خود ببلعد ....و انقراض من و تو زمین و آسمان و پدیده و ......از سرعت دیجیتال پیشی بگیرد و ما در خم کوچه هیچ ادعایی نداشته باشیم .............واقعا دنیا را چه می شود؟

نگاه

بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست

باور کنیم که پاسخ آئینه سنگ نیست....

" کوله پشتی"

باغبان وفادار

جاستین تو کار سیاست  و باغبانی بود و تسا در حرفه خبرنگاری و حقوق بشر و عشق حلقه اتصال آندو به یکدیگر شد .فیلم باغبان وفادار به کارگردانی فدریکو ملیشر دیشب در برنامه سینما ۱ پخش شد بعد از مدتها یه فیلم خوب دیدم .فیلمی سیاه همچون آفریقای خودم....۳ شنبه تکرار این فیلم ساعت ۱۰:۴۵ ۱۴ شهریور پخش می شه و توصیه می کنم اونایی که به آفریقا.مسائل حقوق بشر و یا فیلمی به شدت روشنفکرانه و سیاسی علاقه دارند اگر هنوز ندیدند تکرارش را سه شنبه ببینند........

زندگی همچنان جاری است و آفریقا همچنان دستخوش سیاستهای آدمهایی است که مثل موش آزمایشگاهی با آنها عمل می کنند هرچند که این اتفاقها نه تنها در آفریقا بلکه خیلی از کشور های در حال حاضر در نوعهای متفاوت دیگر به همین شکل در حال اجراست.......اما با کدامین دلیل قانع کننده و با چه تارخ مصرفهایی به این کارهای بی دلیلشان ادامه می دهند........ دنیا را چه می شود ؟ در کجا زندگی می کنیم ؟؟ در چه عصری زمان ما را درون خود بلعیده؟ به کجا چنین شتابان ....کاش همه کمی حواسشان به دورو اطرافشان جمع بود و از یاد نمی بردند فقر و سیاهی که همچنان در همه ی نقاط دنیا در حال اتفاق است......و همین طور در زندگی در روابط در کار در دوستی ها و .............

بردی از یادم

دادی بر بادم

با یادت شادم

چه شد آن هم پیمان که از آن لب خندان

شنیدم و هرگز خبری نشد از آن.........

سیاه همچون آفریقای خودم

تجربه

دیروز چهازشنبه با بچه های برنامه سینمای ایران که قرار از اواخر شهریور چهارشنبه ها از شبکه ۱ تلویزیون پخش بشه رفته بودیم برای تهیه گزارش مردمی از سینما ها..اولین سینما ساعت ۲:۱۵ سینما فلسطین بود فیلم به نام پدر اما فقط ۱۲ نفر برای تماشای فیلم اومده بودند و از ۳ نفر تونستیم گفتگو بگیریم و بعد از آن سینما فرهنگ و ۲ ساعتی منتظر ماندن و چندتا مصاحبه گرفتیم.من و خانم علی اکبری و آقای بذرافشان تصویربردار که فیلمبردار سریال شبهای برره بود و آقای زنجانییان....گرما خستگی و پیدا نکردن فردی که بتونه در مورد فیلم چندتا جمله درست درمون بده کلافم کرده بود اما دیگه نمی تونستیم برای اد امه از سانسهای دیگه استفاده کنیم ۵:۳۰ بود که از فرهنگ حرکت کردیم به سمت لواسان برای گزارش پشت صحنه فیلم اقلیما به کارگردانی عسگرپور.از ۶ تا ۱۲ گزارشمون طول کشید و نکته جالب توجه اینکه هر دو بازیگر اصلی فیلم پانتا بهرام وحسین یاری حرف نزدند و دلیل هرکدومشون این بود که چیزی برای گفتن ندارن!! البته یکیشون گفت من اصلا حرف زدن عادی را هم بلد نیستم و خلاصه نمی دونم اینها که تو سینمای ما بازی می کنن چطوری حرف می زنن!!!!!!!اما با تهیه کننده و کارگردان مصاحبه گرفتم و کلی تصاویر پشت صحنه که هنگام پخش اگه تونستید نگاه کنید .کار سینما خیلی سخته به خاطر همینه که بعد از کار تو معدن فیلم ساختن جزو کارهای سخت شناخته شده..۵۰ و ۶۰ نفر مدام در حال آماده کردن صحنه بودند اما بدون شک فیلم اقلیما فیلمی نخواهد بود که ....تا حالا سر صحنه فیلم های کارگردانهای زیادی رفته بودم .حاتمی کیا .رخشان بنی اعتماد.ملاقلی پور .مهرجویی ..

اما دیشب نه چیزی مفید ضبط کردیم برای برنامه سینمای ایران و نه خودم چیزی یاد گرفتم. تنها داشتن پول و رابطه و یکسری عوامل و ابزار فیلمبرداری و چند بازیگر و بعد همین فیلما می یان روی پرده سینما و جنگ فروش سینما و چرا های نفروختنشان...اینهمه مواد و زمان و سرمایه برای رسیدن به هیچ..با همه این حرفها دیروز هم تجربه ایی بود مثل همه کارهای دیگه........

نیاز

نیازوتوخودم کشتم که هرگز تا نشه پشتم....آنقدر این موضوع درونم در طی زمان حل شده  که سرم به زمین رسیده.........فکر میکنم  نباید بطور مداوم از خواستنیها چشم پوشید.چون گاهی اوقات این بی توجهی به خود،باعث میشه در دیگران هم تاثیر بزاره و همینطور ادامه پیدا کنه.اما همچنان معتقدم که "" تا توانی دلی بدست آور  ،دل شکستن آسان است""....

 

تنهایی

همه جا خالیست

آسمان

زمین

خانه

حتی

 حتی کفشهایی که به پایم  نشسته است

خالیست.....

کفشهای خالی..

دنیا بدهکار است

به من

به آسمانی که نگاهش کردم

و زمینی که پایم را سفت روی آن چسباندم

دنیا بدهکار است

و نمی بیند

که دیگر نه آن نگاه مانده

ونه کفشهایی که

دیگر پایی ندارد....

نیکی به مردم

مدتهاست که آدمای مدرنیزه امروزی انقدر درگیر روشنفکری های به ظاهر ایدهآلیست شده اند که خیلی چیزا را دارند فراموش می کنندو شاید هرازگاهی آن هم به خاطر یادآوری های روزشمار تقویم روی میز شان یا اینترنت و یا شنیدن از اینطرف و آن طرف به مناسبتهایی یاد پدر و مادرشان روز زن روز مرد روز عشق یا تولد یاد همدیگر را می کنند... آنقدر ذرق و برقهای زندگی ماشینهای آنچنانی و خانه های مجلل و گرفتاریهای روزمرگی حواس آدمها را پرت کرده که کمی به فکر هم نوع خودشون ..اطرافیانشان و ......بیفتنددر گذر پرپیچ و تاب زندگی که چه بخواهی چه نخواهی کار خودش را می کند چه خوبه که در ایستگاه زمان کمی توقف کنیم و به دیگران اگرچه با یک لبخند یا یک لحظه تعمل سعی کنیم لحظات خوبی برجای بگذاریم...نیکی کردن همیشه مناسبت و بهانه نمی خواهد بلکه دلی را می طلبد که طالب برجای گذاشتن حسی خوب حتی خیلی اندک باشد .می دونید اگه آدما در روزمرگی پر مشغله شان کمی کوچک به این حس پاسخ بدهند چقدر اتفاقات و حس های خوبی برجای می گذارد...به فکر همدیگر باشیم...تو نیکی می کنو در دجله انداز  که ایزد در بیابانش دهد  باز...

سئوالهای بی جواب؟؟؟

مدتهاست ذهنم پر از یکسری سئوالات بی جوابی است که هرچه تلاش می کنم نه  تنها جوابی پیدا نمی کنم بلکه فکر می کنم از آنها دورتر می شوم.بر عکس شده همیشه شنیدیم که جوینده یابنده است اما نمی دونمچرا هرچه تلاش می کنم کمتر به هدفم میرسم،کجاست آرامش کامل ؟