عرق پیشانی ام را بگیر
می خواهم دو زانو در برابرت بنشینم
از تو نه نوازشی می خواهم
نه بوسه ایی
می خواهم بدانی
فراموشی بوی مرگ می دهد
و ندامت واژه ی مناسبی نیست
می دانی
تا کی می توانم
در این اتاق تنها
به انتظار بنشینم
انگار همین دیروز بود
ما را برای سفری مشترک رهسپار کردند
و قبل از کامل شدن سفر از یاد بردند
حالا نه مرگ را
می توانیم از شاخه بچینیم
نه زندگی را
عرق پیشانی ام را بگیر
بگذار وقتی نه فردایی داریم
و نه دیروزی
لااقل عاشق باشیم
|
+| نوشته شده توسط
فضلي در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387
|