تبليغاتX
باران - انتظار
نوشته های یک روزنامه نگار
 انتظار
عرق پیشانی ام را بگیر

می خواهم دو زانو در برابرت بنشینم

از تو نه نوازشی می خواهم

نه بوسه ایی

می خواهم بدانی

فراموشی بوی مرگ می دهد

و ندامت واژه ی مناسبی نیست

می دانی

تا کی  می توانم

در این اتاق تنها

به انتظار بنشینم

انگار همین دیروز بود

ما را برای سفری مشترک رهسپار کردند

و قبل از کامل شدن سفر از یاد بردند

حالا نه مرگ را

می توانیم از شاخه بچینیم

نه زندگی را

عرق پیشانی ام را بگیر

بگذار وقتی نه فردایی داریم

و نه دیروزی

لااقل عاشق باشیم

 

|+| نوشته شده توسط فضلي در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387  |
 
 
بالا