
صبح امروز - دهم اسفند ماه را –
از جلو پيشخوان روزنامه فروشي ها مرور مي كنم
به تيتري فكر مي كنم
(گفتوگویی منتشر نشده با زندهیاد نصرت رحمانی)
درست در سطر اول صفحه ششم پشت ميزي پر از كتاب در عكسي نشسته است
چشم در چشم با مرد شاعري كه بي محابا چنگ انداخته بر خاطراتم
ستون سمت چپ صفحه تيتري با سر كليشه ي در آستانه
(چند خردهروایت
درباره نصرت رحمانی)
و پايين صفحه حسب وحال مختصري از اوست
دارم خودم را در جلو پيشخوان مرور مي كنم
دارم اين مرد شاعر را
مرور مي كنم ...
و آن عصردوشنبه ي پاييزي را ...
براي اولين و آخرين بار او را در خانه ي حميد رحماني برادر نصرت رحماني در( ميدان شكوفه ) ديدم . تنها بهانه ام چند برگ كاغذ سياه شده ايي بود از شعرهايم كه بعد از سالها ازدواج خاله ام با برادر نصرت رحماني در آن عصر پاييزي بعد از كلاش شنا با موهاي خيس به آنجا دعوت شده بودم .آنروزها سن كمي داشتم و تنها مي دانستم كه نصرت شاعر است و بي نظير...دستهايم مي لرزيد و صدايم لرزشش بيشتر از دستانم بود و وقتي گفت شعرتو بخون . . . يادم نيست چطور تند تند كلمات را هي از پي هم مي خواندم تا زود تمام شود ،
و او چه مهربانانه سرش را تكان مي داد. اون عصردوشنبه ي پاييزي مثل تابلوي نقاشي در ذهن من حك شده ... يادم مي ياد آن شب فيلم LOVE ESTORRI ( داستان عشق ) را با نصرت رحماني و دايي حميد و خاله ام ديديم.اشك در چشمان نصرت مثل كبوتر بال مي زد و فهم عشق براي من از دريچه چشمان او قابل درك نبود...نصرت هوايي عالم ديگر بود ... اين را اين روزها بيشتر مي فهمم و هميشه افسوس قدر ندانستن آنروزها را
هميشه دوشنبه ها را بيشتر دوست دارم-
شايد چون هيچ وقت هيچ دوشنبه ايي ديگر
نصرت به آنجا نيامد كه من آنجا باشم
و هميشه من دوشنبه ها فيلم مي بينم
چون دوشنبه ها بيشتر در يادم مي مانند
و دوشنبه ها را به خاطر نصرت دوست دارم . . .
|
+| نوشته شده توسط
ندا فضلي در شنبه 10 اسفند1387
|